تحصیل،تشکیل خانواده و وفادار ماندن به آن،قوانین راهنمایی و
رانندگی،تکرار سی ساله ی کار روزانه،تمام اینها زجرآورهستند و تنفری غیرقابل تحمل
را به همراه می آورند.اما نظام موجود زیرکانه بقای آنها را ممکن می سازد.تشکیلاتی
مثل استادیوم های ورشی،شهربازیها،فاحشه خانه و کازینوها مسکنهایی هستند که جامعه
برای مقابله با درد ناشی از روزمرگی به خود تزریق میکند و سخاوتمندانه همه را دعوت
میکند تا پس از تحمل روزهای مزخرف هفته،آخر هفته را کمی خوش بگذرارند.ما آزاد
هستیم تا در استادیوم فریاد بکشیم و فحش بدهیم،در فاحشه خانها به همسرمان خیانت
میکنیم و از برد و باخت پس اندازمان در قمارخانها به هیجان میآییم.زمانی که جامعه
خط قرمزهای خود را کم رنگتر میکند وبه ما این فرصت را میدهد تا امیال سرکوب شدی
خود را ارضا کنیم.یک نوع ریکاوری که تحمل پایان ناپذیر روزهای تکراری هفته را ممکن
می سازد.اگر آخر هفتها تعطیل نبود همه چیز فرق میکرد،در آن صورت شاید سیستم کاری و
نظام آموزشی و اقتصادی به صورت کنونی قابلیت وجود نداشت،اگر آخر هفتها تعطیل نبود
شاید جوامع و نطامهای کنونی به سوی فروپاشی و انقلاب پیش میرفتند چرا که تحمل
زندگی روتین و ماشینی عصر حاضر بدون آخر هفتهای تعطیل غیر عملی به نظر میرسد.
جوانی سپری میشود و میانسالی فرا میرسد.میانسالی زمان خدمت به
جامعه است.میانسالها هستند که بار جامعه را به دوش میکشند و بقای آن را ممکن
میسازند.هزینه ی خانواده و مدیریت آن بر دوش میانسالها است،نظام کاری و آموزشی
توسط آنها اداره میشود.پدر و مادرها،کارمندها،معلمها و استادهای دانشگاه همه
میانسال هستند.سیستم به ما در میانسالی اعتماد میکند و کارهایش را به دست ما
میسپارد چرا که می داند ما را آلوده و وابسته ی خود کرده است.هیچ تشکیلاتی مثل
سازمانهای مربوط به جوانان،هیچ روزی در هفته و هیچ شبکه ی تلویزیونی به نام
میانسالها نیست.جامعه نیازی به کنترل میانسالها و توجه به آنها نمیبیند چرا که
خطری از جانب آنها احساس نمیشود.تاثیر شگفت انگیز نظام آموزشی و فرهنگی حاکم بر
دوران کودکی تا جوانی در میانسالی ما مشهود است،نظامی که جامعه توسط آن ما را به
سمت خود میکشد و سرانجام در میانسالی تبدیل به مهرهای مطیع خود میسازد.جامعه فرصتی
برای سرکشی به میانسالها نمیدهد،بابا آب داد،بابا نان داد،بابا قبض آب را داد،بابا
قبض برق را داد،بابا دیگر نای دادن ندارد.جامعه انبوهی از مسولیت را بر سر
میانسالها میریزد و این گونه حس جسارت و سرکشی آنها سرکوب میشود.یک دوره ی
بحرانی،بحران میانسالی سپری میشود و پیری فرا میرسد.بازنشستگی پایان میانسالی و
آغاز پیری است.فاصله ی این دو دقیقا یک روز است،روزی که بازنشست میشویم.جامعه به
بازنشستگان میگوید حقوقت را بگیر و از بازنشستگی ات لذت ببر اما چرا جامعه ی بیرحم
این لطف را به بازنشستگان میکند؟سیستم به بازنشستگان میخندد چرا که میداند راهی
برای لذت بردن از بازنشستگی نیست.با بازنشستگی پیری فرا میرسد،جامعه علاقه و
احترام خود را به پیران هدیه میکند و آنها را با حقوق بازنشستگیشان تنها میگذارد.جامعه
به پیران علاقه دارد چرا که آنها بیخطر،مطیع و کاملارام شده هستند و به آنها احترام میگذارد چراکه
آنها از زخم بستر خواهند مرد و نه با طناب دار.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 22:55 توسط سعید
|
آستینم را بالا میزنم و کشی را به دور بازویم می
بندم،سرنگی را در رگ ملتهبم فرو خواهم کرد.کش را از دستم باز می کنم و به شرطم می
کشم تا استوار از حرمت آلتم محافظت کند.مسخ کافکا را می خوانم سوسکی می شوم و از سوراخ در سکس والالدینم را به نظاره
می شینم.با مادرم خواهم خوابید و به صورت پدرم توف خواهم انداخت.به خنده یثابت خواهرم و شوهرش خیره می شوم،چشمان خواهرم
تا ابد بسته می ماند بر روی دیوار.تمام سوسک های خانه مان را به مقعد پدرم می رانم،چقدر تاریک است کبریتی
می کشم،صورت دختر هم کلاسی را می بینم که به استاد التماس می کند.مشروط می شوم ترم
دوم را بدون تردید.از اتوبوس پیاده می شوم و سیگاری روشن می کنم.از چرخش ماشین ها
به دور میدان ترمینال سرگیجه می گیرم و تمام کوبیدههای سلف
مرکزی دانشگاه را یکجا بالا می آورم.سبز و سفید و سرخ بر روی آسفالت نقاشی می شود.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 22:52 توسط سعید
|